تبليغاتX
خاطرات مانیا
مانيا:  الان ديگه كمي بزرگ شدم ....ميگن بچه تا ۲و ۳ سال شيرينه.....خدايا من ميدونم با همه فرق  دارم تا آخر شيرين ميمونم

مامان: مانيا چي داري ميگي خدا نكنه شيرين بموني! تو باهوش و عاقل ميشي انشا...

مانيا: مامان فكر كنم منظورت شيرين زدنه! نه نترس شيرين نميزنم.

مامان: لطفا اندازه سنت صحبت كن

مانيا: ببين اين عكسارو ببين از عيد امسال تا حالا چقدر بزرگ شدم....ماشا...

 

اون موقع همش ۴ تا دندون داشتم اما الان ۱۰ ۱۲ تايي دارم!

 

اوه اوه كي اين عكسو گرفتي؟ داشتم از تو كمدت روسري انتخاب ميكردم

 

ظاهرا گوش و چشم و مو بخوبي دهن كار نميكنن...واي چقدر چشام ميسوزه......

آخه چطور بگم پشيمونم؟!‌ منو بيارين پايين ازين صندلي...

اين روز تولد مامانم بود. آخي چقدر كوچولو بودي ماشا...

 

فكر نميكنين آخر شبه نصف شبه من خوابم مياد مهمونان محترم كه رفتن!

 مادر چرا منو نمي بري بخوابم؟

.......................

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 7:36 توسط مانیا و دوستان |


مامان
-
بعله ؟
-
من می خوام به دنیا بیام ...
-
باشه . عزيزم
-
مامان
-
بعله ؟
-
من شیر می خوام
-
باشه گلم
-
مامان
-
بعله ؟
-
من جیش دارم
-
خب
-
مامان
-
بعله ؟
-
من سوپ خرچنگ می خوام
-
چشم
-
مامان
-
بعله ؟
-
من ازون لباس خلبانیا می خوام
-
باشه
-
مامان
-
بعله؟
-
من بوس می خوام
-
قربونت بشم
-
مامان
-
جونم ؟
-
من شوكولات آناناسی می خوام
-
باشه
-
مامان
-
بعله ؟
-
من دوست می خوام
-
خب
-
مامان
-
بعله ؟
-
من یه خط موبایل می خوام با گوشی سونی
-
چشم
-
مامان
-
بعله ؟
-
من یه مهمونی باحال می خوام
-
باشه عزیزم
-
مامان
-
بعله ؟
-
من ميخوام ازدواج كنم
-
باشه عزیز دلم
-
مامان
-
بعله ؟
-
من دیگه زن نمی خوام
-
اوا ... باشه
-
مامان

- بعله
- من كوفته تبریزی می خوام

- چشم

- مامان

- بعله ؟

- من بغل می خوام

- بیا عزیزم

- مامان

- بعله ؟

- مامان

- بعله

- مامان

- جونم ؟

- مامان حالت خوبه

- آره

- مامان ؟

- چی می خوای عزیزم

- تو رو می خوام .. خیلی!!!!!!!!!!!!



- بابا
- بعله ؟
- من می خوام به دنیا بیام
- به من چه بچه .. به مامانت بگو
- بابا
- هان؟
- من شیر می خوام
- لا اله الا الله
- بابا
- چته ؟
- من ازون ماشین كوكی های قرمز می خوام
- آروم بگیر بچه
- بابا
- اههههه
- من پول می خوام
- چی ؟؟؟؟ !!!
- بابا
- اوهوم ؟
- منو می بری پارك ؟
- من ماشینمو نمی برم تو پارك تو رو ببرم ؟
- بابا
- هان ؟
- من زن می خوام
- ای بچه پررو .. دهنت بو شیر می ده هنوز
- بابا
- ....
- من جیش دارم
- پوففف
- بابا
- درد
- من زن نمی خوام
- به درك
- بابا
- بلا
- تقصیر تو بود كه من به دنیا اومدم یا مامان
- تقصیر عمه ات
- بابا
- زهرمار
- من یه اتاق شخصی می خوام
- بشین بچه
- بابا
- مرض
- منو دوس داری
- ها ؟
- بابا
- ...
- بابا
- خررر پفففف
- بابا
- خفه
- بابا
- دیگه چته ؟
- من مامانمو می خوام
- از اول همینو بگو ... جونت در بیاد

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 8:9 توسط مانیا و دوستان |
خلاصه اينته تسي قرد منو نميدونه!

مامان با كلي ادا اطبار از رختخواب بيدار شد اما ديده چيزي به من ندفت منم ترسيدم جام بذاره داد زدم ماماماماماما...... تا منو بدل ترد آخه من دشنم بود اما ميترسيدم به جاي يه كاسه يه قابلمه غذا بهم بده من هميشه ميترسم جاي بادكنكا باشم!!!

اما اون هيچي نداد بخورم همش تو آشپزخونه ازين ور ميرفت اون بر! آخه مادر من چي تار ميتوني؟!!!! من ديده خسته شدم دلم دابن ميخواست با آنن آخه يه ورزش(به قول بقيه حرتات موزون) سر صبي حال آدمو جا ميراره! انگد داد و جيگ زدم تا دوشي بيخودي بابا رو روشن تردن ما يه آنن تارميدا دوش تنيم اما هر چي دفتم از دابن خبري ندودددد!مامامبابا هي با عجله ميدييدن خودشون لباس بپوشن منم هي مانتو مامانو ميكشيدم اونم هيييييييي غر ميزد! بابام ميدفت بده ببرمش تا تو بياي با لبازم اندار من چمدونم!!!منو مث ببعي بدل ترد اما دلم ازش صاف شد چون من نشوند جاي مامان آخه مامان زيادي چاگه منو جلو كه بشينم له ميتونه منم ميرم رو پاش يا عقب ميشينم!!

.... اوه اوه اومد منم خودم لوس تردم دم جدايي روزانه از من دلخور نباشه مادر ديگه آدمه بالاخره! انگد بوسش كردم تا نفسش بند اومد! يه مگدار جنبه داشته باشين لفطا خوب من نمي دونم زياد مناسب چند تا ميشه!

خوب ديگه رسيديم خونه خاله عطيه مامان كمي ديرش شده مثل برق ميدويه ميترسم خداي ناترده منو بندازه

.............ادامه دارد...........

درس ها و تجارب زندگي

۱- من كلي اعتماد به نفس پيدا كردم ديگه هر كاري ميتونم انجام بدم حتي تكون دادن ديوار خونه!

۲-سر كار رفتن اصلا و اددا سخت نيست پقط بايد بگي واي چقدر كار رو سرم ريخته! زير چشام از خستدي گودشده و آخرش يه چيزايي مث داين با يه مدنعه و شببار بپوشي! مده نه؟

 

۳-درس خوندنم اصلا سخت نيس خطاب به خاله ايا من الان از صب ۲۰ بار درس خوندم!

 

۴-خدا هميشه مباظب ماست از اون بالا درسته؟! مامان ميگه اونم با گوگل هوم نميذاره اتپاقي زدون دشمن لال برا من بيوفته! مامان! عديدم! ببخشيد باز احساساتي شدم مامانم پرار كرد!

                                                 

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:58 توسط مانیا و دوستان |
هر چي فكر ميتردم مي ديدم بازم حرف حرف اونا ميسه شايد من ارادم قبي نيست!

اما بالاخره تصميم درفتم خودم باسم.

ديگه تسي نمي تونه بهم به زور گذا بده نميتونه آبپوتال بريزه تو حلگم. نميتونه ناخونامو بگيره( البته اين يكي رو از ابلشم نميتونست)

دير پهميدم اما بلخره پهميدم و به خودم يه روز گفتم بابا مانيا دست رو دست گذاستي كه چي بشه تو

خودت كلي امتانات و سلاح داري بايد جهاد اصغر كني جنگ جنگ تا پيروزي!(اين تلمات بزردونه رو مننون

مامانيا هستيم)

خلاصه يه بار همه چي رو مرور تردم آخه داشت دير ميسد

دستا؟ حاضر

پاها؟ محكم

ناخونا؟ تيز

چشما؟ اخمو

موها؟ پريشون تو چشم

آستين بلوز؟ آويزون

آستين شببار‌‌(يكي بالا يكي پايين)

دور دهن؟ ترجيها شوتولاتي( اين يكي رو تضمين نمي تونيم آخه مامانيا همه شوتولاتا رو ميذاره تو

جيباش و پريزر پقط خودش ميخوره همشم ميگه چاقم اونوقط من طفلكي كه ضعيفم هستم شوتولاتم

باسم خوبه بهم نميده)

آماده حرتت؟ ۱و ۲و ۳

ساعت ۶ صبح:

بمب!!!!!!!!!

مامانيا: مانيا اين چه كاريه سر صبح قلبم اومد تو دهنم!!!!!!!!!!!(من: با تبا زدم تو سر مبارتش! بد تردم به

جاي ساعت بيدارش تردم؟

...............اين داستان ادامه خواهد داشت....

 

 

نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 9:32 توسط مانیا و دوستان |


با توجه به اینته من 1 سالم شده و دیده همه چیو میفهمم لطفا به موارد زیر دقت کنید:

مامان درامی! حرفای به اصطلاه سیاسی شما با عباس آدا میوه فروش، ممکن بود به قیمت جاگذاشتن من بر روی یک گونی خیار دندیده تمام شود! به نظر بنده؛ شما به عنوان یک طرفدار دوآتشه برنامه های مفتذلی مثه «باغ خاله شادونه»،"پنگول و پنبه" و «اخبار بیست و سی»، اصولا نباید ادعای سیاسی داسته باشی!


بعد از این کارت به این نتیجه رسیدم که تعطیل بودن مامان گلم در زمینه سیاست، بزرگترین شانس زندگی غیر سیاسی من بوده است!

مامان عزیز! سپردن شصخ شخیص اینجانب، به دختر همسایه طبقه پایین، نضق آشکار کنوانسیون منع آزار کودکان بوده و قابل پیگیری در مجامع ذی صلاح می باشد!
نظر به اینکه؛ این بحشی بیابانی در غیاب شما و در اوج غلیان علاقه و محبت، اقدام به امر زشت داز گرفتن لپهای بی پناه بنده می نماید! تصور اینکه این لپهای صاب مرده، مثل لپهای سگ نفهم کارتون تام و جری آویزان شود، اصلا جالب نیست! اصلا!

بابای گرامی! این حجم از زی زی بودن شما لته ننگی بر بیست هزار سال تاریخ پر افتخار زندگی ذکور است! مقایسه ابهت و جنم پدر بزرگ با زن ذلیلی شما، گاهی این توهم کذا را در ذهن آدم ایجاد می کند که؛ لابد مردای نسل ما باید کهنه بچه هم بشوید!

مامان عزیز! بنابر اصل پایستگی شصت پا، هیچ اندشت شصت پایی با خورده شدن تمام نمی شود! پس لطفا کاسه داغتر از آش نشوید و اینقدر با جیغ و داد و اخ و تخ، اذهان عمومی و خصوصی را مشوش نکنید! خوردن انگشت پا یک مساله داخلی بوده و لزومی به رسانه ای شدن قضیه نیست!

پدر گرامی! کله صبح زمان مناسبی برای طرح بهانه «از صبح تا شب به خاطر یک لقمه نون سگ دو زدم!» نیست! بپر از سر کوچه یک قوطی شیر خشک بگیر! شیر خانومتان علیرغم عدم اعمال سهمیه بندی روی شیر، کفاف امورات ما را نمی کند!

مامان عزیز! هنگامی که فوران آلام و مصائب عمیق فلسفی و غیر فلسفی روح لطیف بنده، در قالب گریه بروز می تند، لفظ «وق نزن بچه!» تعبیر چندان زیبایی برای این دست احساست اهورایی نیست البته!لااقل از گریه های شما در هنگام مشاهده فیلمهای بی مزه هندی معقولتر به نظر می رسد!

 

خیلی خیلی منونم.....لفت دارین شما.....خوتهش میتونم......

ضمنا تولدم مبارک

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 13:15 توسط مانیا و دوستان |

سلام الیتم

میدونین انگد سرم چلوغ بود که ندو.

ما ابل دو تا مسایافرت رفتیم بدش من خیلی خسته بودم.

ابلش رپتیم سبدوار خونه مامان جون و آقا جون بدشم عید پرط رپتیم اسپهون نسب جهون

 

سپر به سبدوار:

 

بچه ها چشماتونو ببندین گصصه باقعی بگم تا لالا کنین باسه؟

 

ب اما

یک روز که 5 شنبه بود ما سایت 4 صب راه اپتادیم اول رفتیم عمو رو سبار کردیم تا زن عمو دلش براش تنگ بشه...بای بای چه تار بدی!!

بدش من که قبلا ها یه تعارپاتی با عمو داشتم دیده روم بهش با شده بود که رسیدیم خونه آقا جون. بد همه شادی تردن و جیغ تشیدن و خوشحال که منو زیارت تردن. اما چه جالب که ننجان هم اونجا بود من دوسش داشتم اون من بوس ترد.

مث اینته داره چسماتون سنگین میشه بذا تند تر بگم.

خلاصه با آقا جون ماهی ها رو هی دیدم که عید سپرده بودم بهش حسابی چاق و سر حال بودن حیاط باباجون اینا اینگد ه گشنگ بود که خدا میدونه.

انگورای حیاطو کی خورده؟ بابادی...

عمه هی بهم کارای جدید یاد داد هی برام آهنگ گشنگ میذاشت هی بغلم کرد رفتیم گردش.هی عمه دفت دست دسی کن.منم دست زدم.هی عمه ذوق ترد.

سدیدو بگو که چه بادی میومد...چگد بزرگ با یه استخر بزرگتر!!!درختای دشندددد

مامان جون خوشگله هی برام لالایی میگفت انقدر دوسم داشت که نگو تازه برام به به هم درست میتردن.

اونجا همش همه باهام پلی استیشن بازی تردن.

منم هی کتابهای عمه رو خوندم(پاره نتردماااااا.فقط یه کوچولوشو باسه خودم تندیدم)Reading a Book

تازشم هی اونجا عسک میگرفتیم.

مامانم هم که از الان میخواد به ما سباد یاد بده با من هنوز کوچولویم آخر زیر زبون ما رو کشید منم چاره نداشتم برا اولین بار توپم رو صدا کردن اما حول شدم گفتم پوپ!!! تازه انگارهمه کلی پول بهم قرض داده بودن هی میگفتن بده بده اونم نه درست میگفتن دته دته. آخه من چی بگم ب اینا!!!

 

خلاصه جاتون خالیه خالی بردشتنه هم مثل رفتنه کلی از سر و کله مامانم تو ماشین بالا رفتم  آخه حوصلم سر رفته بود.

خداپذ

 Balloons

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 18:16 توسط مانیا و دوستان |

سلاممممممممممممممممممم خوشمزه هاااااااااااااااااااااااااا

من هفته قلب رفته بودم سفر

بابام خیلی آروم و خوب رارنددی میترد

مامانم هم که خانومهآفرین

همه منو دوست داشتن آخه می گفتن خیلی دخمل خوبیم خوب منم تیف کردم

اول یه خورده با دخمل عموها بازی کردیم

بعدم یه خورده موسیقیدیووووونه!!!

بعدشم........

.

.

.

آخه دخمل عموها گفتند تعریف نکنی

آخرشم رفتیم رستوران.من یه تم خسته شده بودم.بابامو چچل تردم و غر زدم و .......

میگید نه؟ازم عتس هم درفته.نییییییگگگگگگگگگگگا

 

به من که خیلی خوش گذشت بقیه رو متمرن نیستم.خوب من گشنمه......

میگم گشنننننننننننمممممممممممهههه

 

خدافظ

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 13:30 توسط مانیا و دوستان |
سلام من اومدم

من هر روز صبح باسه اینکه صدا باز بشه برا بابام می خونم

البته مامانمو بیستر دوست دارم پس وخت دزا خوردن با مامان بازی میکنم

من همه بچه محلامو دوس دالم

نمی دونم چرا مامان میگه وخت دزا خوردن یه کم صورتمو تثیف می کنم

اما واقعا اینطوری نیستا!!!!

وختی مامان و بابا از تونه رفتن بیرون.شما هم بیاین باسه؟

وای بابایی اومد.خوب ببخشید دیگه.باسه دیگه نمی رم پای کامپیوتر

 

بابایی دوست دارم ست رو پاک نکن باسه؟باسه؟

تو رو خدا تو رو خدا بگین پاکس نتونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

مامانی راحت باش هاااااااااااااا

من همه شماها رو دوس دارم.تو رو خدا صورتتون رو بیارید نزدیک تر!!!

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 9:4 توسط مانیا و دوستان |

الان خاله و عمه ی خوبم اینجا پیش ما هثتن

کمی بعدم خاله بزرگه میاد!

 

آخ جوووون بهانه دارم واسه شر به پا تردن !  ای وااای خالم بم دفت ثلام نتردم !

ثلام !

 

امروز کاری تردم که خاله کوچیکم این جمله ها رو مرتب تترار می ترد :

- مانیا ، موهای خاله رو ول کن

- مانیا ، صورت خاله رو ول کن، چنگ نزن

- مانیا ، بوسم نکن این جوری

- مانیا ، به ریش نداشته ی خالت اینقد نخند

- مانیا ، آی ! دردم اومد کتکم نزن اینقد !!!

 

چند دییقه پیش با خالم رفتم روی ترازو دیدم 55 کیلو هثدم ! خیلی ناراحت شدم ! نفهمیدم چرا اینقدر زیاد شدم کمی نق زدم ! همه بم میدن لاغری اما مثه اینکه همه یا چشماشون لوشه یا نمی فهمن و همش اشتبا می تونن !

بعد شنیدم خالم به مامانم دفت 7 کیلو هثتم فهمیدم واقعا خالم شوخ می زنه منظورم این بود که شوخی می تونه یا واقعا خنگ شده  !! آخه مامانم هم باورش شد !  منم به لوم نیاوردم که اینا هیش کودوم نمی فهمن من چه قدر هیکل دارم !

خلاصه بگذلیم می خواثدم از املوزم بگم که خیلی حث عجیبی داشدم همش دلم می خواس ولو شم یا همش خمیازه می تشیدم وقتی هم خمیازه می تشیدم ، با آواز بود اونوقت نمی دونم چرا خاله هام و عمه ام و مامانم بم می خندیدن ! طلفک من !

(مامان عمه خاله اولی و دومی دوست دارم)

بعد خاله توچیتم با عمه و مامانم توی اتاق بودیم اینا همش با هم حلف می زدن به من زیاد توجه نمی کردن منم لجم درفت ، هی حمله می تردم تا اوقات خوششون رو خلاب کنم ! آخرشم سوار خاله شدم و خاله ی بیچارمو مجبور کردم که توی خونه دور بزنه و من احساس سلطنت کنم و دوباره زیرزیرکی به همشون بخندم !!!

یه چیزی بگم به کسی ندین ها ! همه وقتی برام ادا و شکلک در میارن،من بهشون می خندم ! اونا فتر می تونن که من به شکلکشون خندیدم اما نمی دونن که من به این خندیدم که آدما به این سناشون ، الاف من می شن و به خودشون یک عالمه زحمت می دن تا من یه ذره کوشولو بخندم !

خیلی حال می ده همه رو سل کال بذالی !!

بعد که حوصلت سر رفت جیغ بکشی تا اعصاباشون به هم گله بخوله !

امروز هر دوباری که از خواب پلیدم دیدم کسی توی اتاق نیس،لجم درفت و شروع تردم به مظلوم نمایی ! هر دوبار خالم با مهلبونی اومد طرفم و یک عالمه دلش بلام کباب شد و دفت الهــــــــــــــــــی ! دریه نتون خاله بعد من هم که منتظر فرصت بودم موهای خالرو تشیدم و تشیدم اما باز خاله عصبانی نشد ! من هرکار تردم نتونستم دریه ی خاله رو در بیارم بعد خسته شدم و جیغ زدم تا برم شیل بخولم ! الانم عمه هی بهم می گه سلام تون عمه سلام تون ! منم فقط می خندم که باز سرکار رفته ! !!

الان اعصاب معصاب ندالم چون اینا دارن خوش می گذرونن من می لم یه فکری بتونم تا مجلسشونو به هم بزنم خدافظ !

 

پیشنهادای مانیایی :

1

وقتی عمه دستشو میاره جلو ، سفت بگیر و فشار بده و با یه حمله گازش بگیر، عمه مجبور می شه با سرعت بیشتری برات آهنگ بخونه !

2

وقتی خاله داره اس ام اس می زنه چنگ بزن روی صفحه موبایلش تا خط بیفته و خاله مجبور شه بوست کنه و کمی باهات بازی کنه تا مهربون شی و دس برداری !

3

وقتی مامانت داره نوشابه می خوره، با دو دستت حمله کن به نوشابه تا کوفتش بشه و نتونه راحت بخوره ! و مجبور شه وسط غذا واست شکلک دراره و نه تنها من،بلکه همه بهش بخندن !

.

.

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 15:52 توسط مانیا و دوستان |

سلام دوستان مامان و بابا و خودم.........

 

تو اين مدت بخاطله كمپور دوستام نيوندم تا از درس نيوفتن.اما خب بيكار هم نبودم كه...كلي ترمين تردم تا بتونم مثه استاد شرجيان كه بابام دوست داره بتونم.الان صبحها از ساعت 6 تا 7 و نيم واسه بابام مركب خواني مي تونم.

 

فك كنم خيلي خوسش مياد چون همش داد ميزنه و جنگولك بازي در مياره.منم خوشحال مي شم و قردت صدامو مي برم بالاتر(بابايي دوست دارم)

 

يه كمي هم دندونام مي خواره و دوست دارم همه چيو داز بگيرم.مامان ميگه بده زشته و... اما همه بهم ميگن آفرين باباتو داز بدير.وقتي صورتشو چند ميندازم اينقدر خوسش مياد....... همش مثه وقتي آواز مي تونم داد ميزنه و خوسحال ميشه!!!!(بابايي دوست دارم)

 

دستام خسته شد ابس تايپ تردم.زود برميگردم باشه؟!!!

نظرتون رو راجبه شيرين كاري هام ميگيد؟

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 13:45 توسط مانیا و دوستان |
سلام  من آوينا گوگوليم.اومدم اينجا از برنامه روزانم بنويسم تا يادگاري بمون كه من چه گلي بودم.صبح ساعت 6 موبايل بابا جونم زنگ ميزنه كه بيدار بشه بره سره كار بابام خاموشش ميكنه ميگيره ميخوابه منم كه نگرانم بابام خواب بمون شروع ميكنم به جيغ كشيدن بابام پتو رو ميكشه رو سرش و مامانم عينه بدبختا بلند ميشه كه منو ساكت كنه آخه اونا نميدونن كه من ميخوام به بابا جون جونيم كمك كنم!!!!!!!!!!!!بابام ميره و مامانم هي به حلق من شير ميريزه بلكه من سنگين بشم خوابم ببره كه خودشم بتونه بخوابه.اما فوتينا من ديگه خوابم نمي ياد همه شيرم رو هم ميخورم بازم تازه بازم ميخوام مامانم هم كه ديگه شير نداره در حالي كه به خاطره گرسنگيه من وجدانش خط خطي شده ميره آب قند درست ميكنه منم همه آب قند رو ميخورم و بعدش ميگم الهي به اميد تو امروز هم شروع شد.مامانم كه ميخواد پوشكم رو عوض كنه من جيغ ميكشم كه هفت تا همسايه اون ور تر بشنون كه اينا با من چي كار ميكنن.من كلي زور ميزنم پوشكم رو پر ميكنم اينا ميندازنش سطل آشغال يه نو به من ميبندن فكر نميكنن كه من دوباره بايد كلي جون بكنم و اونو پرش كنم؟خوب حالا كه مامانم پوشكم رو عوض كرده دندش نرم بايد منو راه ببره تا ساكت بشم .اصلا دلم نميخواد ساكت بشم اما مامان سواري خيلي كيف ميده مجبورم ساكت بشم و از اين بالا خونه رو نگاه كنم ببينم همه چيز مرتب هست يا نههههههههه؟مامانم خيلي بيجنبه هست تا ميبينه من ساكت شدم سريع منو پهن ميكنه رو تشك بازيم فكر كرده من بچم!5 دقيقه وانمود ميكنم كه خرم و دارم با عروسك بالاي سرم حرف ميزنم منتظرم تا مامانم پاشو بزاره تو آشپزخونه تا منم جيغ بكشم.مامانم درمونه منو مي گزاره تو كريرم و مياره پيشه خودش تو آشپزخونه و شروع ميكنه برام شعر خوندن اما منكه شعر نمي خوام من بغل ميخوام!تا شب بساطش همينه يا ميخواد كارهاشو بكنه كه نميگذارم يا ميخواد پوشكم رو عوض كنه كه عمرا نميگذارم فقط يه مشكلي دارم وقتي مامانم منو ميبره حموم دلم ميخواد جيغ بزنم اما از شما چه پنهون چون ميترسم جيكم هم در نمياد.اما تا مامانم منو از توي وان در مياره حاليش ميكنم اما خداييش شير خوردن بعد از حموم ميچسبه فقط بايد مدتش از 20 دقيقه بشه 20 ساعت.بابم كه مياد مامانم فكر ميكنه فرشته خدا اومده منو مي شوته بغل بابام.اونم همش ميگه خوشگل بابا!ناز گل بابا!خوبه تا وقتيكه راه ميره او اين بالا ويوشم بهتره تا ساعت 10:30 بيچارشون ميكنم خيلي دلم ميخواد بازم كرم بريزم اما نميدونم چرا خوابم ميبره.در كل دنيا به اون خوبي كه خدا گفته بود نبست اما خوب بد همم نيست فقط گاهي من مجبور ميشم يه نكاتي رو تذكر بدم.مثلا وقتيكه مامانم و بابام فكر ميكنن من خوابم و ميخوان با هم خلوت كنن من سريع جيغ ميزنم كه بدونن بايد فقط به من توجه كنن.غذا كه ميخوان بخورن جيغ ميزنم كه بدونن فقط بايد به من توجه كنن اونا هم مجبور ميشن شيفتي غدا بخورن آي ميچسبه وقتي مامان و بابا گرسنن سوارشون بشي.بقيشو بعدا مينويسم فعلا بايد برم گريه گنم مثله اينكه مامانم يادش رفته . منم هستم برم مامان سواري كنم.فعلا باي
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 7:48 توسط مانیا و دوستان |
دیبو دبای............ اگه اجازه بدین من حرفای وروجک رو ترجمه شده بنویسم ممنون میشم تمام موهای سر من از دستش ریخته کف خونه بس که نق میزنه میخواد بیاد پای تلفن و اینترنت ... من که حریفش نمیشم باباش هم که میخنده به روش حسابی پر رو شده دخترم. فعلا خدافظ این شما و این مانیا.

من مانیام

بابا هر چی به اینا میگم بذارین من برم اینترنت حرف دلمو بزنم نمیذارن

خوب من امروز ۱۱۳ روزه شدم. از اول اول شرو میکنم. من وقتی که خیلی کوچولو بودم به دنیا اومدم.

تا ۳۰ ۴۰ روز همش شبا گریه میکردم مامان بابام از دستم علیل شده بودن راستی مامان بزرگم هم بهش اضافه کنین شنیدم یه بار گفته بود که کف سرش از دستم یخ کرده.

5 هفته ام شد که خنده واقعی کردم اما بعضی ها فک کردن شوخیه

۲ ماه و نیمه شدم که اولین بار به جغجغه ام قه قه صدادار خندیدم

چند روز به 3 ماهگی مونده بود که اسباب بازیمو خودم با دستم گرفتم

و ۲ روز از سه ماهگیم گذشت که غلت زدم

مدتهاس که حرف میزنم اما چند روزیه که طولانی آواز میخونم

الانم یه هفته هست که کسی صورتشو بیاره سمتم پنجول میکشم

بزرگ ترا میگن به هیشکس این دوره زمونه نباید اعتماد کرد منم برا خودم سلاح دارم دیگه!

گاهی مامان سواری گاهی بابا سواری بیشتر وختا سمفونی اشک رو اجرا میکنم اماجدیدن پنجولامو رو تختم میکشم از صدا خرت خرت پارچه خوشم میام

دیگه من میرم خدافظ

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 17:42 توسط مانیا و دوستان |
من الان  ۱۱۲ لوزه سدم.مامان و بابا ازم لازیند.میدن بچه خوفی بودم.منم خلاجت کشیدم.این چند لوزه هم که آپ نتردم چون سردرم تمیزکالی خونه و.. بودم.بعدا زووود میام
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:6 توسط مانیا و دوستان |
 

الان همش 75 روزمه !! راستی سلام  

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 20:37 توسط مانیا و دوستان |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

man-mania

مانیا و دوستان

man-mania

http://man-mania.blogfa.com

خاطرات مانیا

خاطرات مانیا

خاطرات مانیا

بچه مامان و باباهاتونو اذیت نتونید باشه؟!!! فعلا نی نی ام تا بعد...

خاطرات مانیا

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog